امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 17 روز سن داره

امیر علی هستی مامان و بابا

عید مبعث وتولد سارا

امیر علی مامان عیدت مبارک دیروز تولد دختر عموت بود و ماهم روز قبلش برای خرید کادوی تولد رفتیم بازار .بعد از کلی گشتن اخرش  همون چیزی که خودش بهمون گفته بود خریدیم .براش یه اسکوتر صورتی خیلی خوشگل به همراه زنگوله و ...خریدیم. برای تو هم دودست لباس تابستونی به رنگ سورمه ای و قرمز خریدیم.یه بسته دی وی دی برای رایت عکسات و دوتا البوم کودک برای چاپ عکسات و....خلاصه کلی بابا جونت پیاده شد از بابت خرید اسکوتر که خارج از برنامه بود و قرار بود آقا براش بخره.دیروز خیلی بهت خوش گذشت و خیلی همکاری کردی هم بعد از شروع تولد و هم قبلش با بچه ها خیلی خوب بازی میکردی.عزیزیم تو عاشق تولدی و میدونی تولد همراه کیک و بادکنک و فشفشه هست .با...
6 تير 1391

باغ شهریار

پنجشنبه صبح زود رفتیم خونه مامان جون و تورو گذاشتم اونجا و خودم رفتم آرایشگاه .بعد از ظهر هم مشغول نظافت و ...بودیم چون مامان جون شب مهمون داشت .نرگس خانم از کانادا برگشته بود ومامان جون همشونو شام دعوت کرده بود .اونشب خیلی شیطونی کردی و یه لحظه هم نشستی و بعد از برگشت هم نا ساعت ٢ بیدار بودی و مارو اذیت کردی. جمعه هم به دعوت عمو رفتیم باغ شهریار .نزدیک ظهر رسیدیم باغ .ابوالفضل که بی صبرانه منتظر تو بود با استقبال گرمی درمونو باز کرد و نرفته شروع به خوردن میوه های خوشمزه کردیم .بابا جون صبح برامون توت تکونده بود و تو هم قاتل میوه های تابستونی بودی و حسابی ناپرهیزی کردی . پسرم ! انقدر تو کندن میوه به بابا و مامان کمک کر...
5 تير 1391

اندر احوالات هفته گذشته

سلامی به گرمی روزهای گرم خرداد،پسر گلم ببخشید که اینقدر دیر به دیر میام و وبلاگتو به روز میکنم .این روزا حسابی سرم شلوغه از طرفی کارای اداره زیاد شده و بابایی هم یه پروژه داده تا براش انجام بدم و واقعا تو اداره وقت کم میارم . وقتی هم میام خونه اینقدر کار هست که دیگه نمیتونم فکرمو جمع کنم . از هفته پیش برات مینویسم . هفته گذشته تعطیلات ١٤و١٥خردادرو داشتیم .منم شنبه رو مرخصی گرفتم تا ٥روزکنار هم خوش بگذرونیم .پنجشنبه مامان جون به همراه عرفان اومدن خونمون تا دایی عرفان جوجو هاتو ببینه.راستی نگفتم که سه شنبه ٩/٣/٩١ بابایی دو تا جوجه یک روزه رسمی برات خرید تا حوصله ات سر نره .البته چون عمو داود هم خریده بود و تو با دیدن اونا عاشقشون شد...
24 خرداد 1391

پسرم تولدت مبارک

امروز روز تولد توست البته به ماه قمری روز اول ماه رجب برای منو بابایی یه رنگ و بوی دیگه داره چون علاوه براینکه  این ماه، ماه خداست و ماه عاشقی با معبود یکتاست برای ما یادآور یکی از شیرین ترین و به یاد موندنی ترین خاطره زندگیمونه روز اول ماه رجب سال١٤٣١ساعت ٥٥/٥دقیقه تو به این دنیای خاکی پا گذاشتی و این روز رو برامون بیاد موندنی کردی منم  سعی میکنم هرسال اول ماه رجب بخاطر سلامتیت روزه بگیرم . عزیز دلم هیچ چیز برای مامان و بابا شیرینتر از این نیست که  تکامل شما رو می بینند و خداوند رو بخاطر بزرگترین هدیه ایی که بهشون عنایت کرده شکر میکنند. ...
3 خرداد 1391

رفتن به باغ وحش و پارک ارم

سلام سلام صدتا سلام به پسر شیرین تر از عسلم دیروز منو بابایی باهم از سر کار برگشتیم و بعد از نهار به پیشنهاد بابا راه افتادیم به سمت پارک ارم.قصدمون رفتن به باغ وحش بود .چون تو خیلی به حیوانات علاقه داری .برا همین بردیمت تا از نزدیک ،واقعیشو ببینی.اونجا خیلی بهت خوش گذشت و مرتب میگفتی هاپو هاپو ...بعر رفتیم سمت ماهی ها تو دیگه سر از پا نمیشناختی از بسکه عاشق مایی هستی.خوشبحال مایی ها که تو اونقدر دوسشون داری!!!!!! اونجا بود که خواستم لباستو دربیارم چون هوا خیلی گرم بود که تو مقاومت کردی و اومدم تو رو بگیرم که خودتو به زمین نزنی که دوربین از جیبم افتاد و بدنه و چند جای دیگش ضربه خورد و رفت تو.حسابی ناراحت شدم و حال گیری بزرگی بود .بابایی...
2 خرداد 1391

پارک پردیسان2

مطلب قبلیو رمزدار کردم ،چون شرح حال یه روز خیلی بد بود .حالا میخوام از قسمت خوب پارک بگم. پسرم تو اونجا هم گل مجلس بودی و مورد توجه همه اطرافیان.همسایه بغلی تورو به عناوین مختلف (پفک ،شکلات و ...)به سمت خودشون میکشیدند و اونجا حسابی با پسرعمه ها بادکنک بازی کردی. با مورچه ها کلی بازی کردی و آخرشم رفتیم جشنواره ورزشهای همگانی .وقتی اومدیم خونه از شدت خستگی خوابیدی ومامان تونست به کاراش برسه.ولی این دفعه پارک رفتنمون خیلی خاطره انگیز بود البته از اون جهت ...
30 ارديبهشت 1391